ღ♥ღღیـــــاس ســـــــــپـیـدღ♥ღღ

من یه نوجوون ایرونی هستم که این وبلاگ رو ساختم....خودمونیم جالبه ها!!!!!!



200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

  

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را رسم کرد .آن وقت 

 

 دو خط موازی  چشمانشان به هم افتاد.و در همان یک نگاه قلبشان تپید 

 

.و مهر یکدیگررا در  سینه جای دادند خط  

 

اولی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم . خط دومی از هیجان لرزید . 

 

 خط اولی  گفت : من روزها کار میکنم . میروم خط کنار یک جاده می شوم . 

 

 خط دومی گفت : من هم خط کنار  یک گلدان چهار گوش گل سرخ می شو م 

 

 یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک خلوت  

 

. خط اولی  گفت:چه شغل شاعرانه ای . ما حتما زندگی خوشی خواهیم داشت 

 

 در همین لحظه معلم فریاد زد که  

 

دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به 

 

 هم نمی  رسند .دو خط موازی لرزیدند به همدیگر نگاه کردند 

و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی  

 

گفت:نه  این امکان ندارد . حتما یک راهی وجود دارد . 

   

خط دومی گفت :شنیدی که چی گفتند 

  

هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر 

  

 گریه خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی کاغذ خارج میشویم 

  

و دنیا را زیر پا میگذاریم .  بالاخره کسی پیدا میشه که مارو به هم برسونه  

  

. خط دومی آرام گرفت . دو خط از صفحه  خارج شدند . از زیر در کلاس گذشتند 

  

 و وارد حیاط شدند و سفرشان آغاز شد . آنها از 

   

دشت ها گذشتند...از صحراهای سوزان...از دره های عمیق...از دریاها.. 

  

.از شهرهای شلوغ....... سالها گذشت ... آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند  

 

 ریاضیدان گفت  : این محال است هیچ فرمولی شما رو به هم نمی رسونه . 

  

 شما همه چیز را خراب  خواهید کرد . فیزیک دان گفت : 

 

 بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . 

  

 اگر می شد قوانین طبیعت را به هم زد دیگر دانشی به نام فیزیک 

  

 وجود نداشت.پزشک گفت   

 

:کاری از من ساخته نیست دردتان درمان ندارد.شیمیدان گفت:شما دو 

  

 عنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر با هم ترکیب شوید تمام مواد  خواص خود را 

   

از دست میدهند  . ستارهشناس گفت:اگر شما به هم برسید جهان نابو د  

  

 خواهد شد .  سیارات از مدارخارج می شوند.کرات با هم تصادف میکنند. 

  

همه گفتند که شما به هم نمی رسید .  

 خط اولی گفت این بی معنی است که ما به هم برسیم خط دومی گفت راست میگی 

 

 منم همین  فکرو میکنم .یک روز به یک دشت رسیدند که یک نقاش در میان  

 

 سبزه ها ایستاده بود  . خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم شویم   

 

. خط دومی گفت باشه . آنها وارد بوم شدند .   

 روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش . نقاش فکری کرد و بعد قلمش  

 

 را حرکت داد .آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت  

  

و انجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت 

  

 سر دو خط عاشقانه به هم رسید 

  

 

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 2:03 PM توسط یاسی نظرات (8)|


تک درختی تنها توی یک جنگل تاریک و سیاه از غم و درد به خود میپیچید.

 

از خودش میپرسید که چرا اینقدر تنهایم؟!
 
که چرا هیچ دلی با من نیست؟
 
که چرا نیست دلی نگران من و تنهایی من؟

  

چه شود گر که دگر قد نکشم؟

 

 چه شود اگر که من توی جنگل نباشم؟

 

آنقدر گفت و گریست که شکست و آرام روی یک نهر روان ساخت پلی...

 

چقدر زیبا بود !چقدر مستحکم....

 

و درخت تنها عشق را پیدا کرد.

 

عشق را در بهار باید جست.

  

در گردش پروانه به دور یک گل،

 

در ذوب شدن یخ با دست

 

نوازشگر نور و خورشید ،

درمیان سفر چلچله ها،

  

درمیان قطرات باران،

 

 در میان وزش باد و

 

غرش ابر و طوفان

 

عشق را باید جست روی یک نهر روان که درختی روی آن ساخته پل

 

و درخت تنها عشق را پیدا کرد

 

عشق یعنی ایثار، عشق یعنی گذشتن از خود، از بود و نبود

 

عشق یعنی درختی بیجان روی یک نهر روان

 

عشق یعنی یک بغل دلواپسی گم شدن در انتهای بی کسی

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388ساعت 8:52 PM توسط یاسی نظرات (22)|

(عکس های شاهرخ استخری): در ادامه مطلب

    

                  برای نرگس جونم:امیدوارم خوشت بیاد نظر یادت نره............ 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 18 مهر ماه سال 1388ساعت 7:45 PM توسط یاسی نظرات (44)|

 love 

خدا بود و زمین بود و عشق

 

حوا آمد و آدم آمد و عشق

   

حوا بود و آدم بود و عشق

ماند : عشق

 

تو آمدی و من آمدم و عشق

 

گفت : به چشمانش سجده کن

 

به چشمهایت که سجده کردم ؛


من ماندم و خدا ماند و عشق

 

درخت بود و سیب بود و عشق

 

حوا رفت وآدم رفت و

  
  

 

نوشته شده در جمعه 10 مهر ماه سال 1388ساعت 4:32 PM توسط یاسی نظرات (15)|

-اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه میکرد  

 

بهش گفتم تو کی هستی؟

 

گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم

 

گفتم : تا همیشه پیشم میمونی

 

گفت : آره

 

گفتم : باهام بازی میکنی؟

 

گفت : نه

 

گفتم : واسه چی؟

 

گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم

 

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد

 

گفت : هنوز گریه نکن

 

گفتم : واسه چی؟

 

گفت : هنوز وقتش نرسیده

 

من هم بیشتر گریه کردم مامانم اومد منو بغل کرد

 

اون گفت : میدوی این کیه ؟

 

گفتم : نه

 

گفت : این مادرته

 

گفتم : مادر چیه؟

 

گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه

 

گفتم : باهام بازی میکنه؟

 

گفت : آره

 

گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو

 

گفت : ولی...

 

گفتم : ولی چی؟

 

گفت : اون تو رو تنها میزاره

 

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نمیزاره

 

گفت : تنهات میزاره

 

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید

 

اون گفت : این رو میشناسی؟

 

گفتم : نه

 

گفت : این پدرته

 

گفتم : پدر

 

گفت : آره

 

گفتم : این کیه ؟

 

گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره

 

گفتم : باهام بازی میکنه؟

 

گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره

 

گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره

 

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد

 

گفت : میدونی این کیه؟

 

گفتم : نه

 

گفت : این خواهرته

 

گفتم : خواهر

 

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازی

 

گفتم : این پیشم میمونه

 

گفت : نه این هم تنهات میزاره

 

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

 

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم

 

گفتم : نه

 

وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد

 

گفت : میدونی این کیه ؟

 

گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره

 

گفت :نه اون هم و رو تنها میزاره

 

گفتم : نه نه نه

 

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واس میاره ولی بهش دل نبند

 

گفتم : چرا؟

 

گفت : تنهات میزار

 

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم ولی  

 

اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن تا روزی که....

 

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

 

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم  

 

اهمیتی  بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم

 

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد

 

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود  

 

یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به  

 

طرف  من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به  

 

چشماش  نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

 

دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره

 

آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره

 

گفتم : اون که دوستم داره

 

گفت : این دلیل موندن نیست

 

من هم اون گل رو از اون گرفتم ..هر روز منتظرم به درختی تکیه میکرد  

 

و با یک گل سرخ کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود

 

اما من از جدایی میترسیدم خیلی....

 

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت  

 

بود وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی

 

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه....

 

توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت

 

گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه

 

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم

 

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

 

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم

 

گفتم : تو کی هستی؟

 

گفت : غم

 

گفتم : غم؟

 

گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره

 

اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه

 

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود ..... 

از وبلاگ هدف طلایی

   3yxqi53h3rtafoa4nse.jpg 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر ماه سال 1388ساعت 4:17 PM توسط یاسی نظرات (16)|

سلام به همه ی دوستای گلم............  

 

 

 

عید رمضان امد و ماه رمضان رفت                                      

 

                                    صد شکر که این امد و صد حیف که ان رفت 


 

عید همتون مبارک..... 

اول از همه طاعاتتون قبول باشه. 

 فرا رسیدن عید سعید فطر رو هم به همتون تبریک میگم.


 

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1388ساعت 00:34 AM توسط یاسی نظرات (19)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design
Specific